قالب وبلاگ

عاشقانه - 3 p[
حقیقت ...

تابلو نقاش را ثروتمند کرد

 

شعرِ شاعر به چند زبان ترجمه شد

 

کارگردان جایزه ها را درو کرد

 

و هنوز سر همان چهارراه واکس میزند کودکی که بهترین سوژه بود !

 




شما ميتونيد با کليک روي هريک از آيکونهاي زير اين مطلب رو در شبکه اجتماعي مورد نظرتون به اشتراک بگذاريد

طبقه بندي: دلنوشته های ایلیا، مجموعه دلنوشته 3 ،
برچسب ها:دلنوشته های دلنشین، دلنوشته های غمگین، دلنوشته های عاشقانه، جملات عاشقانه،
امتياز : :: نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0
تعداد بازديد مطلب : 12

[ پنجشنبه 19 دي 1392 ] [ 23:49 ] [ کاظم ] [ نظرات () ]
نابرابری ...

اگر روزی داستانم را برای کسی نقل کردی بگو:
بی کس بود،

اما کسی رو تنها نذاشت.

دلشکسته بود،

اما دل کسی رو نشکست.

کوه غم بود،

ولی کسی رو غمگین نکرد.

و شاید بد بود

ولی برای کسی بد نخواست…

 




شما ميتونيد با کليک روي هريک از آيکونهاي زير اين مطلب رو در شبکه اجتماعي مورد نظرتون به اشتراک بگذاريد

طبقه بندي: دلنوشته های ایلیا، مجموعه دلنوشته 3 ،
برچسب ها:دلنوشته های دلنشین، دلنوشته های غمگین، دلنوشته های عاشقانه، جملات عاشقانه،
امتياز : :: نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0
تعداد بازديد مطلب : 18

[ پنجشنبه 19 دي 1392 ] [ 23:36 ] [ کاظم ] [ نظرات () ]
شکایت

خــــــدایا آســــــــــمانت چه مــــــــــــزه ایســـــــــــــــت؟؟؟

من کــــــــه فقـــــــط زمــــــــــــــــین خورده ام…

 

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

 


تنهایی

را بلند ترین شاخه درخت میفهمد،

انگار هر چه بزرگتر میشویم تنهاتر میشویم

براستی خدا از بزرگی تنهاست ،یا از تنهایی بزرگ؟!!!

 




شما ميتونيد با کليک روي هريک از آيکونهاي زير اين مطلب رو در شبکه اجتماعي مورد نظرتون به اشتراک بگذاريد

طبقه بندي: دلنوشته های ایلیا، مجموعه دلنوشته 3 ،
برچسب ها:دلنوشته های دلنشین، دلنوشته های غمگین، دلنوشته های عاشقانه، جملات عاشقانه،
امتياز : :: نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0
تعداد بازديد مطلب : 12

[ پنجشنبه 19 دي 1392 ] [ 22:45 ] [ کاظم ] [ نظرات () ]
دل شیرین

چای هایت را تلخ نخور! کمی نگاهم کن…

تمام قند های دلم را برایت آب می کنم

 




شما ميتونيد با کليک روي هريک از آيکونهاي زير اين مطلب رو در شبکه اجتماعي مورد نظرتون به اشتراک بگذاريد

طبقه بندي: دلنوشته های ایلیا، مجموعه دلنوشته 3 ،
برچسب ها:دلنوشته های دلنشین، دلنوشته های غمگین، دلنوشته های عاشقانه، جملات عاشقانه،
امتياز : :: نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0
تعداد بازديد مطلب : 13

[ پنجشنبه 19 دي 1392 ] [ 22:40 ] [ کاظم ] [ نظرات () ]
تنهـــــــــــــــــــــــــــــــایی

تنها بودن قدرت می خواهد و من قدرتمندم،

این قدرت را کسی به من داد که روزی میگفت تنهایت نمیگذارم…

 




شما ميتونيد با کليک روي هريک از آيکونهاي زير اين مطلب رو در شبکه اجتماعي مورد نظرتون به اشتراک بگذاريد

طبقه بندي: دلنوشته های ایلیا، مجموعه دلنوشته 3 ،
برچسب ها:دلنوشته های دلنشین، دلنوشته های غمگین، دلنوشته های عاشقانه، جملات عاشقانه،
امتياز : :: نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0
تعداد بازديد مطلب : 13

[ پنجشنبه 19 دي 1392 ] [ 22:34 ] [ کاظم ] [ نظرات () ]
غریــــــــــــــــبه

منتظر هیچ دستی در هیچ جای دنیا نبودم،

                 همیشه اشکهایم را بادستان خودم پاک کردم،

                                            چون میدانم همه رهگذرند…

 




شما ميتونيد با کليک روي هريک از آيکونهاي زير اين مطلب رو در شبکه اجتماعي مورد نظرتون به اشتراک بگذاريد

طبقه بندي: دلنوشته های ایلیا، مجموعه دلنوشته 3 ،
برچسب ها:دلنوشته های دلنشین، دلنوشته های غمگین، دلنوشته های عاشقانه، جملات عاشقانه،
امتياز : :: نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0
تعداد بازديد مطلب : 10

[ پنجشنبه 19 دي 1392 ] [ 22:17 ] [ کاظم ] [ نظرات () ]
دوست داشتن

فرق است میان دوست داشتن و داشتن دوست،

دوست داشتن امریست لحظه ای و اما داشتن دوست

استمرار لحظه های دوست داشتن است

 




شما ميتونيد با کليک روي هريک از آيکونهاي زير اين مطلب رو در شبکه اجتماعي مورد نظرتون به اشتراک بگذاريد

طبقه بندي: دلنوشته های ایلیا، مجموعه دلنوشته 3 ،
برچسب ها:دلنوشته های دلنشین، دلنوشته های غمگین، دلنوشته های عاشقانه، جملات عاشقانه،
امتياز : :: نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0
تعداد بازديد مطلب : 6

[ پنجشنبه 19 دي 1392 ] [ 21:51 ] [ کاظم ] [ نظرات () ]
اشک

اشکی که بی دلیل بیاید ، اشک دلتنگی نیست ، اشک بی کسی است !

 





شما ميتونيد با کليک روي هريک از آيکونهاي زير اين مطلب رو در شبکه اجتماعي مورد نظرتون به اشتراک بگذاريد

طبقه بندي: دلنوشته های ایلیا، مجموعه دلنوشته 3 ،
برچسب ها:دلنوشته های دلنشین، دلنوشته های غمگین، دلنوشته های عاشقانه، جملات عاشقانه،
امتياز : :: نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0
تعداد بازديد مطلب : 8

[ پنجشنبه 19 دي 1392 ] [ 21:47 ] [ کاظم ] [ نظرات () ]
عزیـــــــــــــــــــــــــــــــزم

تمام حجم خیالم از تو لبریز است

دنیای خیالم کوچک نیست ، تو بی نهایت عــــــزیـــــــزی . . .

 






شما ميتونيد با کليک روي هريک از آيکونهاي زير اين مطلب رو در شبکه اجتماعي مورد نظرتون به اشتراک بگذاريد

طبقه بندي: دلنوشته های ایلیا، مجموعه دلنوشته 3 ،
برچسب ها:دلنوشته های دلنشین، دلنوشته غمگین، دنوشته های عاشقانه، جملات عاشقانه،
امتياز : :: نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0
تعداد بازديد مطلب : 13

[ پنجشنبه 19 دي 1392 ] [ 21:0 ] [ کاظم ] [ نظرات () ]
مجموعه دلنوشته شماره 2

 

 

 

 

 

 

بودن هم بودن های قدیم .. نه اینترنت بود ، نه تلـــفن

فقط نـــگاه بود ، روبرو .. چشم در چشم ، به همین خلوص

به همــین کیــفیــت .. به همیـــن ســــادگی...

جملات عاشقانه, دل نوشته

 

وقتی

با میوه رسیده لب‌هایت

پرهیزم را به وسوسه می‌گیری

من فکر می‌کنم پدرم حق داشت

که میوه حرام

همیشه شیرین‌تر است !

 

جملات عاشقانه, دل نوشته

هر بار که می خواهم به سمـتـت بیایم

یادم می افتد ”دلـتـنـگی”

هرگز بهانه خوبی برای تکرار یک “اشتباه” نیست !

 

جملات عاشقانه, دل نوشته

 





براي مشاهده ادامه مطالب اينجا را کليک کنيد ...

شما ميتونيد با کليک روي هريک از آيکونهاي زير اين مطلب رو در شبکه اجتماعي مورد نظرتون به اشتراک بگذاريد

طبقه بندي: دلنوشته های ایلیا، مجموعه دلنوشته 2،
برچسب ها:دل نوشته های عاشقانه، حرفهای ناگفته، حرف عاشقانه، سخن عشق، دلنویس زیبا، دلنوشته های زیبا،
امتياز : :: نتيجه : 1 امتياز توسط 1 نفر مجموع امتياز : 2
تعداد بازديد مطلب : 20

[ سه شنبه 17 دي 1392 ] [ 22:23 ] [ کاظم ] [ نظرات () ]
مجموعه دلنوشته شماره 1

گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم!

ببرم بخوابانمش!

لحاف را بکشم رویش!

دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم!

حتی برایش لالایی بخوانم،

وسط گریه هایش بگویم:

غصه نخور خودم جان!

درست می شود!درست می شود!

اگر هم نشد به جهنم...

تمام می شود...

بالاخره تمام می شود...!!!

جملات عاشقانه, دل نوشته

 

گـاهــﮯ نـدانـسـتـﮧ از یــک نـفـر بـتـﮯ درســت مــیـکـنـﮯ

آنــقـدر بـزرگ کـﮧ از دســت ابـراهـیـم نـیـز کــارـﮯ بـر نـمـﮯ آیـد

 

جملات عاشقانه, دل نوشته

 

گاه دلتنـــــــگ می شوم دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها

حسرت ها را می شمارم

و باختن ها

وصدای شکستن را

... نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم

وکدام خواهش را نشنیدم

وبه کدام دلتنگی خندیدم

که چنین دلتنگــــــــــــــــم

 

جملات عاشقانه, دل نوشته

 





براي مشاهده ادامه مطالب اينجا را کليک کنيد ...

شما ميتونيد با کليک روي هريک از آيکونهاي زير اين مطلب رو در شبکه اجتماعي مورد نظرتون به اشتراک بگذاريد

طبقه بندي: دلنوشته های ایلیا، مجموعه دلنوشته 1،
برچسب ها:دل نوشته، دل نوشته های زیبا، دلنویس، دلنوشته های عاشقانه، دل نوشته تکان دهنده، حرف دل،
امتياز : :: نتيجه : 1 امتياز توسط 1 نفر مجموع امتياز : 1
تعداد بازديد مطلب : 12

[ دوشنبه 16 دي 1392 ] [ 18:51 ] [ کاظم ] [ نظرات () ]
ازدواج با همسر قبلی برادرم (نقل قول )

- امان از دست نگاه هوس آلود که مرا شرمنده و بدبخت کرد و کاش با همسر قبلی برادرم ازدواج نمی کردم تا …. .

۶ سال قبل روزی که برای اولین بار خواهرزن برادرم را دیدم با یک نگاه عاشقانه شیفته اش شدم و مثل دیوانه ها ، بی طاقت و عجول به برادرم گفتم: هر طور شده ما باید با هم باجناق بشویم و … !

علیرضا با شنیدن این حرف ،لبخندی زد و گفت: پسر، تو هنوز دهانت بوی شیر می دهد. چرا این قدر عجله داری ؟

صبر کن برایت کار و باری دست و پا کنم بعد هم خودم زیر پر و بالت را می گیرم تا بتوانی روی پای خودتابایستی و با هم دختر مورد علاقه ات نیز ازدواج خواهی کرد.

او بااین حرف ها مرا آرام کرد و چون همسرش نیز از علاقه من نسبت به خواهرش اطلاع داشت رابطه صمیمانه تری با هم برقرار کردیم .

مرد جوان آهی کشید و افزود:من بیشتر اوقات به خانه علیرضا می رفتم و با هماهنگی که منیره با خواهرش داشت او نیز به آن جا می آمد و ما با هم به راحتی گفتگو می کردیم.

برادرم اطلاع داشت که به خانه اش می روم اما از موضوع حضور خواهر زنش در آن جا بی اطلاع بود تا این که یک روز به طور سرزده به خانه آمد و اتفاقا همسر برادرم نیز برای خرید بیرون رفت بود و من با خواهر همسرش تنها بودم.





براي مشاهده ادامه مطالب اينجا را کليک کنيد ...

شما ميتونيد با کليک روي هريک از آيکونهاي زير اين مطلب رو در شبکه اجتماعي مورد نظرتون به اشتراک بگذاريد

طبقه بندي: داستانهای ایلیا ، داستانهای عشقی،
امتياز : :: نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0
تعداد بازديد مطلب : 14

[ شنبه 14 دي 1392 ] [ 23:0 ] [ کاظم ] [ نظرات () ]
عشق واقعی



چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .





براي مشاهده ادامه مطالب اينجا را کليک کنيد ...

شما ميتونيد با کليک روي هريک از آيکونهاي زير اين مطلب رو در شبکه اجتماعي مورد نظرتون به اشتراک بگذاريد

طبقه بندي: داستانهای عاشقانه،
امتياز : :: نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0
تعداد بازديد مطلب : 22

[ شنبه 14 دي 1392 ] [ 16:19 ] [ کاظم ] [ نظرات () ]
داستاههای عشقی

داستان " عشق و دیوانگی "

زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛.
فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.
آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.
روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.
مثلا” قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا”
فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم….

برای دیدن ادامه این داستان و داستانهای دیگر به ادامه مطالب برید





براي مشاهده ادامه مطالب اينجا را کليک کنيد ...

شما ميتونيد با کليک روي هريک از آيکونهاي زير اين مطلب رو در شبکه اجتماعي مورد نظرتون به اشتراک بگذاريد

طبقه بندي: داستانهای ایلیا ، داستانهای عشقی،
برچسب ها:داستانهای عاشقانه، داستانهای واقعی، داستانهای غمگین، داستانهای غم انگیز عشقی، داستانهای گریه دار، داستانهای احساسی، داستانهای عشقولانه، داستانهای غیر خیالی، داستانهای تاثیر گذار،
امتياز : :: نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0
تعداد بازديد مطلب : 12

[ شنبه 14 دي 1392 ] [ 15:50 ] [ کاظم ] [ نظرات () ]
داستانهای احساسی

 

زندگی با بهترین عشق دنیا

 


 در یکی از دوستان صمیمی ام در تعطیلات پیش من آمد و چند روزی را در خانه ام مهمان بود. همزمان شوهرم به ماموریت رفت و متاسفانه پسر پنج ساله ام هم به شدت سرما خورده بود.این روزها، از صبح تا شب مشغول کار و مواظب بچه ام بودم و فوق العاده گرفتار شدم.

 

دوستم با دیدن چهره استخوانی من، شوخی کرد و گفت: «عزیزم، زندگی تو رو که می بینم دیگه جرئت نمی کنم بچه دار بشم.» از حرف های دوستم بسیار تعجب کردم و پرسیدم: «عزیزم، چرا چنین احساسی داری؟»

 

دوستم با همدردی به من گفت: «چون این روزها دیدم که هر روز از صبح تا شب مثل یه روبات کار می کنی. غذا می پزی، لباس می شوری، بچه را به مدرسه و بیمارستان می بری، چه روز بارونی چه آفتابی ، کار یه مادر هیچ وقت تعطیل نمی شه. از قبل خیلی لاغرتر شدی و توی صورتت چین وچروک پیدا شده.»

 

 

 

دوستم آهی کشید و باز گفت: «بهترین روزها برای یک زن در همین روزمرگی ها و کارهای فرعی به هدر میره. عزیزم، منو نگاه کن. چه برای کار چه برای مسافرت هیچ بار خاطری ندارم و زندگی آسانی دارم.» از حرف های دوستم بسیار خندیدم و گفتم: «درسته عزیزم اما همه چیز رو دیدی به جز خوشحالی من.» دوستم خندید و گفت: «خوشحالی؟ داری خودتو فریب می دهی؟»

 

جواب دادم: نه و چند خاطره کوچک درباره ی پسرم براش تعریف کردم. گفتم: چند سال پیش که پسرم تازه وارد کودکستان شد، در ناهارخوری برای اولین بار بال مرغ سرخ کرده می خورد. خیلی خوشمزه بود و پسرم ازش خیلی خوشش اومد. اما فقط نصفش رو خورد و نصف دیگه رو در آستینش پنهان کرد. چون می خواست اونو به خونه بیاره تا منم مزه اش رو امتحان کنم. هنوز صحنه ای که او نصف بال مرغ رو از آستینش درآورد و با هیجان منو صدا کرد، تو ذهنم باقی مانده و هر بار با دیدن لکه زرد روغن روی آستینش دلم گرم می شه.»

 

دوستم از حرف های من کمی سکوت کرد و انگار به خاطراتی دور فرو رفت. من ادامه دادم:
پریروز، برای معالجه ،پسرم را به بیمارستان بردم. دکتر بهش گفت: پسرم گروه خونی تو با مادرت یکیه. پسرم پرسید: دکتر، پس اگر مادرم مریض بشه می تونه از خون من استفاده کنه، درسته؟ دکتر جواب داد: آره پسر باهوش. پسرم بی درنگ به من گفت: مامان خیالت راحت باشه اگه مریض بشی از خون من استفاده می کنی و زود خوب می شی.

 

با شنیدن حرف های پسرم، آدم های اطرافم با غبطه به من نگاه کردند و گفتند: با همین بچه دوست داشتنی چه زندگی خوبی دارید. حرف هایم که تمام شد، دیدم صورت دوستم از اشک خیس شده است. به او گفتم: «ندیدی که در خستگی هم از سعادت و خوشحالی زندگی لذت می برم. تو نمی توانی عمیق ترین دلگرمی منو در روزهای عادی درک کنی. اما عزیزم باور کن که زندگی با بچه ها زندگی با بهترین عشق در دنیاست.»




شما ميتونيد با کليک روي هريک از آيکونهاي زير اين مطلب رو در شبکه اجتماعي مورد نظرتون به اشتراک بگذاريد

طبقه بندي: داستانهای ایلیا ، داستان احساسی،
امتياز : :: نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0
تعداد بازديد مطلب : 9

[ شنبه 14 دي 1392 ] [ 11:8 ] [ کاظم ] [ نظرات () ]
داستانهای عاشقانه


اولش زیر بار نرفتم

یه چند مدتی چت کردیم بعدش  مخالف میل باطنیم شمارمو بهش دادم

 جواب یکیو دادم

 هر روز بی توجه تر میشدم و اون وابستهتر

تا اینکه یه روز با بغض گفت نرجس من تورو واسه دوستی دو روزه نمیخوام

چرا نمیخوای بفهمی؟/

گفتم خب که چی؟

گفت یعنی میخوام برای همیشه کنارم باشی.

گفتم فعلا زوده برای این حرفا

گفت من امسال دارم برای کنکور میخونم

در ضمن 4 ماهه باهمیم کجاش زوده؟

ازم خواست بهش یه فرصت بدم منم اینکارو کردم

کم کم سعی کردم بهش دل ببندم

هر روز بیشتر دلبسته میشدم

کم کم ازش خوشم میومد...

 

برای دیدن ادامه این داستان وداستانهای دیگه به ادامه مطالب برید





براي مشاهده ادامه مطالب اينجا را کليک کنيد ...

شما ميتونيد با کليک روي هريک از آيکونهاي زير اين مطلب رو در شبکه اجتماعي مورد نظرتون به اشتراک بگذاريد

طبقه بندي: داستانهای ایلیا ، داستانهای عاشقانه،
برچسب ها:داستانهای عاشقانه، داستانهای واقعی، داستانهای غم انگیز عشقی، داستانهای غمگین، داستانهای گریه دار، داستانهای احساسی، داستانهای عشقولانه، داستانهای غیر خیالی، داستانهای تاثیر گذار،
امتياز : :: نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0
تعداد بازديد مطلب : 20

[ شنبه 14 دي 1392 ] [ 0:1 ] [ کاظم ] [ نظرات () ]

.: تعداد کل صفحات 3 :. صفحه شماره صفحه قبل 1 2 3

مجله اينترنتي دانستني ها ، عکس عاشقانه جديد ، اس ام اس هاي عاشقانه