loading...

عاشقانه

داستانهای غمگین

داستان هاي غمگين

asal بازدید : 17 یکشنبه 06 بهمن 1392 نظرات (1)

مرد درحال تميز كردن اتومبيل تازه خود بود كه متوجه شد

پسر 4 ساله اش تكه سنگي برداشته وبرروي ماشين خط مي اندازد.

مردبا عصبانيت دست كودك راگرفت

وچندين مرتبه ضربات محكمي بردستانكودك زد

بدون انكه متوجه آچاري كه در دستش بود بشود.

دربيمارستان كودك به دليل شكستگي هايفراوان انگشتان دست خود را ازدست داد.

وقتي كودك پدر خودرابا چشماني آكنده ازدرددید ازاو پرسيد:

پدرانگشتان من كي دوباره رشد ميكنند؟

مرد بسيار عاجزوناتوان شده بود ونمي توانست سخني بگويد"

به سمت ماشين خود بازگشت وشروع كرد به لگد مال كردن ماشين.

وبا اين عمل كل ماشين را ازبين برد

ناگهان چشمش به خراشيدگي كه كودك ايجاد كرده بود خوردكه نوشته بود:

دوستت دارم پدر!

عشق علی و مهناز

کاظم بازدید : 21 شنبه 28 دي 1392 نظرات (0)

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم…
می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…
هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…
تا اینکه یه روزعلی نشست رو به رومو گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟… فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…
گفتم:تو چی؟گفت:من؟

اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نویسندگان
    آمار سایت
  • کل مطالب : 76
  • کل نظرات : 43
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 1
  • آی پی امروز : 2
  • آی پی دیروز : 2
  • بازدید امروز : 97
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 97
  • بازدید ماه : 97
  • بازدید سال : 438
  • بازدید کلی : 4,742
  • کدهای اختصاصی