قالب وبلاگ

داستانهای عاشقانه p[
بي انتها

دفتروخودكار خودرابرداشته ام ومي خواهم چند خطي ازتو بنويسم

تويي كه درروزخورشيد ودرشب ماه  وستاره ي مني

تويي كه مانندپرنده بال پروازكردن به من دادي ومراازقفس تنهاييم رهاكردي

حال كه تورا در كنارم ميبينم.حس بي انتها بودن ميكنمحس

حس پرواز دراوج اسمان هارا ميكنم.باتو هرروزم زيباتر ازروزگذشته است

باتو گذر هرفصل برايم شيرين است مخصوصا فصل پاييز...

اگرتو نباشي دركنارم عقربه هاي ساعت برايم نميچرخد. اگر هم بچرخد هرثانيه اش برايم قد ي عمر ميگذرد...

مراديوانه كرده هرلحظه بودن باتو.ديوانه شدم .ديوانه ي عشق تو...

وقتي به چشمانت مينگرم  سرشار ميشوم  ازجمله هاي زيبا براي تو ...

تو بامن چكار كردي  كه دارم مينويسم با تمام وجودم  ازتو ...




شما ميتونيد با کليک روي هريک از آيکونهاي زير اين مطلب رو در شبکه اجتماعي مورد نظرتون به اشتراک بگذاريد

طبقه بندي: داستانهای ایلیا ، داستانهای عاشقانه،
امتياز : :: نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 5
تعداد بازديد مطلب : 8

[ دوشنبه 07 بهمن 1392 ] [ 16:46 ] [ asal ] [ نظرات () ]
عشق واقعی



چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .





براي مشاهده ادامه مطالب اينجا را کليک کنيد ...

شما ميتونيد با کليک روي هريک از آيکونهاي زير اين مطلب رو در شبکه اجتماعي مورد نظرتون به اشتراک بگذاريد

طبقه بندي: داستانهای عاشقانه،
امتياز : :: نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0
تعداد بازديد مطلب : 22

[ شنبه 14 دي 1392 ] [ 16:19 ] [ کاظم ] [ نظرات () ]
داستانهای عاشقانه

اولش زیر بار نرفتم

یه چند مدتی چت کردیم بعدش  مخالف میل باطنیم شمارمو بهش دادم

 جواب یکیو دادم

 هر روز بی توجه تر میشدم و اون وابستهتر

تا اینکه یه روز با بغض گفت نرجس من تورو واسه دوستی دو روزه نمیخوام

چرا نمیخوای بفهمی؟/

گفتم خب که چی؟

گفت یعنی میخوام برای همیشه کنارم باشی.

گفتم فعلا زوده برای این حرفا

گفت من امسال دارم برای کنکور میخونم

در ضمن 4 ماهه باهمیم کجاش زوده؟

ازم خواست بهش یه فرصت بدم منم اینکارو کردم

کم کم سعی کردم بهش دل ببندم

هر روز بیشتر دلبسته میشدم

کم کم ازش خوشم میومد...

 

برای دیدن ادامه این داستان وداستانهای دیگه به ادامه مطالب برید





براي مشاهده ادامه مطالب اينجا را کليک کنيد ...

شما ميتونيد با کليک روي هريک از آيکونهاي زير اين مطلب رو در شبکه اجتماعي مورد نظرتون به اشتراک بگذاريد

طبقه بندي: داستانهای ایلیا ، داستانهای عاشقانه،
برچسب ها:داستانهای عاشقانه، داستانهای واقعی، داستانهای غم انگیز عشقی، داستانهای غمگین، داستانهای گریه دار، داستانهای احساسی، داستانهای عشقولانه، داستانهای غیر خیالی، داستانهای تاثیر گذار،
امتياز : :: نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0
تعداد بازديد مطلب : 20

[ شنبه 14 دي 1392 ] [ 0:1 ] [ کاظم ] [ نظرات () ]
مجله اينترنتي دانستني ها ، عکس عاشقانه جديد ، اس ام اس هاي عاشقانه